حكيم ابوالقاسم فردوسى
523
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
نگه كرد گودرز و بگريست زار * بترسيد از گردش روزگار بدانست كش نيست با كس وفا * ميان بسته دارد ز بهر جفا فغان كرد كاى نامور پهلوان * چه بودت كه ايدون پياده دوان بكردار نخچير در پيش من * كجات آن سپاه اى سر انجمن نيامد ز لشكر ترا يار كس * وزيشان نبينمت فريادرس كجات آن همه زور و مردانگى * سليح و دل و گنج و فرزانگى ستون گوان پشت افراسياب * كنون شاه را تيره گشت آفتاب زمانه ز تو زود برگاشت روى * بهنگام كينه تو چاره مجوى چو كارت چنين گشت زنهار خواه * بدان تات زنده برم نزد شاه ببخشايد از دل همى بر تو بر * كه هستى جهان پهلوان سر بسر به دو گفت پيران كه اين خود مباد * بفرجام بر من چنين بد مباد ازين پس مرا زندگانى بود * بزنهار رفتن گمانى بود خود اندر جهان مرگ را زادهايم * بدين كار گردن ترا دادهايم شنيدستم اين داستان از مهان * كه هر چند باشى بخرم جهان سرانجام مرگست زو چاره نيست * به من بر بدين جاى پيغاره نيست همى گشت گودرز بر گرد كوه * نبودش به دو راه و آمد ستوه پياده ببود و سپر بر گرفت * چو نخچيربانان كه اندر گرفت گرفته سپر پيش و ژوپين بدست * به بالا نهاده سر از جاى پست همى ديد پيران مر او را ز دور * بجست از بر سنگ سالار تور بينداخت خنجر بكردار تير * بيامد ببازوى سالار پير چو گودرز شد خسته بر دست اوى * ز كينه بخشم اندر آورد روى بينداخت ژوپين بپيران رسيد * زره بر تنش سر بسر بر دريد ز پشت اندر آمد به راه جگر * بغريد و آسيمه برگشت سر برآمدش خون جگر بر دهان * روانش برآمد هم اندر زمان چو شير ژيان اندر آمد بسر * بناليد با داور دادگر بران كوه خارا زمانى طپيد * پس از كين و آوردگاه آرميد زمانه بزهراب دادست چنگ * بدرّد دل شير و چرم پلنگ چنينست خود گردش روزگار * نگيرد همى پند آموزگار چو گودرز برشد بران كوهسار * بديدش بر آن گونه افگنده خوار دريده دل و دست و بر خاك سر * شكسته سليح و گسسته كمر چنين گفت گودرز كاى نرّه شير * سر پهلوانان و گرد دلير جهان چون من و چون تو بسيار ديد * نخواهد همى با كسى آرميد چو گودرز ديدش چنان مرده خوار * به خاك و به خون بر طپيده بزار فرو برد چنگال و خون برگرفت * بخورد و بيالود روى اى شگفت ز خون سياوش خروشيد زار * نيايش همى كرد بر كردگار ز هفتاد خون گرامى پسر * بناليد با داور دادگر سرش را همى خواست از تن بريد * چنان بدكنش خويشتن را نديد